تبليغاتX
آقای روان شناس ژورنالیست
برخورد با مرگ از نوع نزدیک
تاریخ درج: 27 اردیبهشت 1386 ساعت 10:58 تاریخ تایید: 27 اردیبهشت 1386 ساعت 12:00 تاریخ به روز رسانی: 27 اردیبهشت 1386 ساعت 11:59  
     
  
رفتارها - سعید بی‌نیاز:
کوبلر راس می‌گوید هر آدمی وقتی خبر مرگ قریب‌الوقوع خودش را می‌شنود  از چند مرحله روان‌شناختی عبور می‌کند  

«در میان همه موجودات روی زمین، تنها انسان است که از مرگ می‌ترسد و مرگ برایش اهمیت دارد. زیرا تنها آدمی است که به مرگ می‌اندیشد و در واقع می‌تواند به مرگ بیندیشد.» اینها جملات یک فیلسوف معاصر غربی است؛ نوربرت الیاس.

خیلی سخت است که بخواهیم از مرگ صحبت کنیم اما جملاتمان فیلسوفانه و انتزاعی نشود. با این وجود در قرن بیستم یک خانم روانپزشک دست به کاري کاملا تجربی و عینی در مورد واکنش به مرگ زد؛ او به سراغ بیمارانی رفت که خبر مرگ خودشان را شنیده بودند و دید که تقریبا تمام آنها برای پذیرش این خبر، مراحل روان‌شناختی یکسانی را پشت سر می‌گذارند.

این روانپزشک آمریکایی - سوئیسی با این تحقیقش یک عنوان عجیب و غریب به نام خود اضافه کرد و از آن به بعد او را با این عنوان صدا زدند: الیزابت کوبلر راس، مرگ‌شناس!

کوبلر راس با تمام خبرنگارانی که از مصاحبه شوندگانشان می‌پرسیدند: «اگر به شما بگویند فقط تا 2 روز دیگر زنده‌اید، چه کار می‌کنید؟»  یک تفاوت عمده داشت.  این خبرنگاران سؤالی را می‌پرسیدند که می‌شد با تخیل به آن جواب داد یا حتی برای تظاهر در مقابل مصاحبه‌کننده و خوانندگان مصاحبه، می‌شد کارهای مثبتی را پشت سر هم ردیف کرد.

اما کوبلر راس دقیقا به میان واقعیت رفت و با کسانی زندگی کرد که همسایه دیوار به دیوار مرگ بودند و خبر لاعلاجی بیماری خودشان را شنیده بودند. کتاب‌های کوبلر راس به بسیاری از زبان‌های دنیا و از جمله به فارسی ترجمه شده است؛ مثل کتاب‌‌های «پایان راه» و «مرگ، آخرین مرحله زندگی». حتی پای این کتاب‌ها به فیلم‌های ایرانی هم باز شده است.

اگر فیلم «یه بوس کوچولو»، اثر بهمن‌ فرمان‌آرا را دیده باشید، حتما به کتابی که جمشید مشایخی داشت در آخرین روزهای عمرش مطالعه می‌کرد، دقت کرده‌اید؛ رضا کیانیان به جلد آن کتاب نگاهی می‌اندازد و رو به مشایخی می‌گوید: «کتاب پروفسور راس را می‌خوانی؟». حتی شايد بتوان گفت آن فیلم فرمان‌آرا از روی 5 مرحله «واکنش به مرگ» کوبلر راس ساخته شده است. اما مراحل پنج‌گانه واکنش به مرگ از دیدگاه پروفسور راس چه ویژگی‌هایی دارد؟

 شوک و انکار
خبر مرگ خودمان را انکار می‌کنیم نه، دکتر اشتباه می‌کند

وقتی یک پزشک به‌مان خبر می‌دهد که ما مثلا به خاطر بیماری‌مان رو به مرگیم، اول گیج و گنگ می‌شویم. بعد، اولین جمله‌ای که به ذهنمان می‌رسد این است: «او اشتباه می‌کند». در واقع ما صورت مسئله را پاک می‌کنیم؛ صورت مسئله‌ای که آن‌قدر اضطراب‌آور است که ممکن است ما را از این پزشک به آن پزشک بکشاند تا شاید یکی نظرمان را تایید کند و بگوید: «بله، آن پزشک اشتباه کرده. تو مردنی نیستی».

ماندن در این مرحله اگرچه باعث کوتاه‌‌شدن باقی‌مانده عمرمان می‌شود، اما کوبلر راس تاکید می‌کند که چهار پنجم بیماران ترجیح می‌دهند که خبر مرگ‌قریب‌الوقوعشان به آنها داده شود؛ در واقع باخبری از این موضوع را به بی‌خبری ترجیح می‌دهند. با اين حال، خانم مرگ‌شناس، این مراحل را جزئی از زندگی و شکوفایی فردی بیمار می‌داند؛ البته به شرط آن که فرد به مرحله پنجم هم برسد.

خشم

خشم خودمان را نسبت به دیگران ابراز می‌کنیم چرا من؟

فرد در این مرحله معمولا از انکار مرگ دست برمی‌دارد اما نمی‌خواهد موضوع را به راحتی بپذیرد؛ احساس ناکامی و خشم می‌کند و مدام از خودش و اطرافیانش می‌پرسد: «چرا من؟».

او به دیگرانی که از انرژی و سلامت کامل برخوردارند، غبطه می‌خورد و خشمگین می‌شود و ممکن است نسبت به هر کسی احساس خشم داشته باشد؛ خداوند، سرنوشت، دوست، اعضای خانواده، پزشک، کارکنان بیمارستان و...

در این مرحله، زندگی‌کردن با فرد بسیار مشکل می‌شود. او معمولا در این مرحله به شدت زودرنج می‌شود اما باید بدانیم که در واقع، این حالات نوعی خشم نسبت به خود مرگ است، نه نسبت به اطرافیان. آدم وقتی از چیزی خشمگین می‌شود که تحت کنترلش نیست؛ گاهی خشم خودش را نسبت به یک چیز قابل کنترل ابراز می‌کند و به اصطلاح، از جابه‌جایی حسی استفاده می‌کند.

توصیه روان‌پزشکان این است که ما باید به خودمان کمک کنیم تا زیربنای این خشم را کشف کنیم؛ احساسات عمیقی مانند ترس و تنهایی. ماندن در این مرحله خیلی سخت است. اگر فرد در این مرحله فوت کند، برای همیشه خاطره‌ای از یک بیمار پرخاشگر در ذهن اطرافیانش به‌جا خواهد گذاشت؛ مخصوصا اگر اطرافیان معنای واقعی این خشم را ندانند.

 چانه‌زدن

برای بیشتر زنده‌ ماندن معامله می‌کنیم تولد فرزندم را ببینم، بعدش بمیرم

در این مرحله ما دیگر خشمگین نیستیم اما هنوز دلمان می‌خواهد موقعیت را کنترل کنیم؛ موقعیتی که هنوز هم نمی‌خواهیم بپذیریم که قابل‌کنترل نیست؛ هنوز به شکل یک مبارزه به آن نگاه می‌کنیم اما این بار از موضع انفعال، فقط چانه می‌زنیم. می‌خواهیم با همه چيز در ازای کمی بیشتر زنده ماندن معامله کنیم؛ با خداوند، با پزشک، با دوستان و...

در این مرحله گاهی فکر می‌کنیم که پزشک به خاطر پرخاشگری‌مان در مرحله قبل، درست به ما نمی‌رسد. به همین خاطر سر به راه می‌شویم تا با مداوای بهتر، مرگ دست از سرمان بردارد. سازگارتر می‌شویم؛ پزشکمان را سؤال‌پیچ نمی‌کنیم؛ آرام‌تر برخورد می‌کنیم و حتی ممکن است با خدا وارد معامله شویم؛ بیشتر صدقه بدهیم، نذر کنیم، عبادت کنیم و اخلاقی‌تر باشیم اما در عوض از خدا بخواهیم اجازه بدهد عروسی پسرمان را ببینیم! در واقع ما داریم به نوعی با فروشنده چانه می‌زنیم تا او کمی بیشتر به ما تخفیف بدهد و زندگی را به بهایی ارزان‌تر از مرگ به ما بفروشد.

در این مرحله اگر پزشک خوبی داشته باشیم، به ما می‌فهماند که به هر حال او تلاش خودش را خواهد کرد و بیمارِ خوب بودن فقط به معنای رعایت فعالانه توصیه‌های پزشک است.

 افسردگی
افسرده می‌شویم و پیشاپیش برای خودمان عزا می‌گیریم برای خودمان عزا می‌گیریم

مرحله چانه‌زدن خیلی طول نمی‌کشد؛ بیماری پیشرفت می‌کند و همه قراردادها نقض می‌شود و ما غمگین می‌شویم؛ به خاطر بیماری، به خاطر مشکلات شغلی و مالی‌ خاصی که برای خودمان و خانواده‌مان به وجود آورده‌ایم؛ به خاطر مرگی که احساس می‌کنیم امروز یا فردا خواهد آمد؛ به خاطر برنامه‌هایی که هرگز فرصت انجامش را پیدا نخواهیم کرد؛ به خاطر رؤیاهایی که هرگز به آنها دست پیدا نمی‌کنیم و...

این غمگینی و نا امیدی ممکن است آن‌قدر شدید شود که ما کاملا افسرده شویم؛ یعنی از دیگران کناره بگیریم؛ حرکات و حرف زدنمان خیلی کند شود؛ نتوانیم تصمیم‌های ساده روزمره‌مان را بگیریم؛ خواب و اشتهایمان به هم بریزد؛ به خاطر خیلی چیزها احساس گناه کنیم و بدتر از همه اینکه افکار خودکشی به سراغمان بیاید.

پزشک‌ ممکن است در این مرحله برایمان داروهای ضدافسردگی تجویز کند. در این مرحله بهتر است با یک روان‌شناس یا روانپزشک صحبت کنیم؛ چرا که تحقیقات نشان داده‌اند که امیدوار بودن حتی در بدترین شرایط هر بیماری، باعث افزایش طول عمر می‌شود.

روان‌شناس یا روانپزشک می‌تواند به ما کمک کند تا ذره‌های باقی‌مانده امیدمان را در وجود خودمان پرورش بدهیم و برای روزهای باقی‌مانده‌ عمرمان برنامه‌ریزی کنیم. از قدیم ‌گفته‌اند امید آخرین چیزی است که دست از سر آدم برمی‌دارد.

پذیرش
می‌پذیریم که به‌ زودی خواهیم مرد و مرگ، یک قانون جهان‌شمول است. همه مي‌ميرند، من هم

سوزان سانتاگ می‌گوید مرگ می‌تواند قدرت استعاره پیدا کند؛ خیلی از شعرهایی که آراممان می‌کنند، دقیقا از مرگ حرف می‌زنند: «و خاک، خاک‌پذیرنده، اشارتی است به آرامش.»

شاعران این امکان را دارند که وقتی به مرگ می‌اندیشند یا وقتی مرگ را در نزدیکی خود حس می‌کنند، آن را به کلمه تبدیل کنند. سهراب‌ سپهری را باید یکی از نمونه‌های بارز چنین اندیشه‌ای دانست: «مرگ پایان کبوتر نیست».

مرحله آخر واکنش به مرگ، مرحله‌ای است که ما می‌پذیریم مرگ یک پدیده اجتناب‌ناپذیر و جهان‌شمول است و باید با آن به تفاهم رسید. دوری از عزیزان و اطرافیانمان را به‌عنوان نتیجه مرگمان قبول می‌کنیم و در بهترین حالت، احساسات پريشان خودمان را در مورد پایان زندگی سر و سامان می‌دهیم.

گاهي ممکن است بی‌تفاوت باشیم یا احساس تسلیم‌‌شدن داشته باشیم؛ شاید به این خاطر که از این جدال 5 مرحله‌ای با مرگ خسته شده‌ایم:«فرصت کوتاه بود/  و سفر جانکاه/ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت...»

مرگ‌ها و آدم‌ها


نکته مهم این است که کوبلر راس خودش تاکید می‌کند که این توالی 5 مرحله‌ای برای همه بیماران رو به مرگ، ثابت نیست؛ یعنی الزاما همه مردم از تمام این مراحل عبور نمی‌کنند.

گروهی ممکن است بین این مراحل رفت و برگشت کنند؛ یعنی مثلا بعد از مرحله دوم (خشم)، دوباره به مرحله اول برگردند و مرگ‌ خودشان را انکار کنند. بعضی‌ها ممکن است فقط یک یا دو مرحله را تجربه کنند و اصلا به مراحل نهایی راه پیدا نکنند.

برخی هم ممکن است زودتر به مراحل پایانی برسند. موارد نادری هم هستند که دقیقا این 5 مرحله را با همین توالی‌-منظم و دقیق- طی می‌کنند. اما به هر حال، رویارویی با مرگ قریب‌الوقوع- لااقل از نظر کوبلر راس- خارج از این مراحل پنج‌گانه نیست.

 
+ نوشته شده توسط سعید بی نیاز در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 16:7 |
... و من تنهاي تنهايم
تاریخ درج: 12 خرداد 1386 ساعت 11:58 تاریخ تایید: 12 خرداد 1386 ساعت 14:27 تاریخ به روز رسانی: 12 خرداد 1386 ساعت 14:26  
     
  
رفتارها - سعيد بي‌نياز:
احساس تنهايي لزوما يك تجربه منفي نيست؛ روان‌شناسان معتقدند مي‌شود از تنهايي بهره‌هاي فراوان برد.

سال 1961، يك كتاب با يك نام عجيب و غريب در آمريكا به چاپ رسيد؛ «جمعيت تنها». نويسندگان اين كتاب، رايزمن و همكارانش، حدود 46 سال پيش مي‌خواستند با اين كتاب مخاطبانشان را متقاعد كنند كه ارزش‌هاي جامعه آمريكايي يعني رقابت، استقلال و فرديت، فقط يك نتيجه دارد؛ احساس تنهايي.

حالا بعد از نزديك به نيم قرن، انگار جامعه شهري خودمان هم دارد كم‌كم با پذيرفتن برخي از همان ارزش‌ها تبديل مي‌شود به يك جمعيت تنها؛ منتها از نوع ايراني! آيا ما براي ايستادگي در مقابل اين موج تنهايي آماده‌ايم؟

خيلي از مردم معتقدند تنهايي، تجربه بدي است. حس تنهايي بعد از بلوغ را همه‌مان تجربه كرده‌ايم. وارد شدن به دنيايي كه ارزش‌هايش متفاوت است و جور ديگري با آدم رفتار مي‌كنند، يك همراه هميشگي دارد؛ تنهايي. جوان تازه‌ بالغ، نظير اين حرف‌ها را زياد مي‌شنود كه ديگر بايد بتواني در خيلي از كارها روي پاي خودت بايستي.

اين احساس استقلال كه احساس بدي هم نيست، در لايه‌هاي زيرين خودش، يك احساس نه‌چندان مثبت دارد كه همان تنهايي است. براي همين است كه در همه دنيا نوجوانان نسبت به سنين ديگر، بيشتر احساس تنهايي مي‌كنند. اما احساس تنهايي هم انواع و اقسام دارد. اجازه بدهيد بحث را از همين نقطه شروع كنيم.

تنهايي عاطفي؛ شب يلدا
شب يلداي سال82 بود كه كيومرث پوراحمد (كارگردان) زندگي شخصي خودش را ريخت روي پرده سينما. فيلم «شب يلدا» حكايت تنهايي سال‌ها پيش پوراحمد بود كه محمدرضا فروتن مي‌بايست يك ساعت و نيم در لوكيشني محدود- به اندازه يك خانه كوچك- آن را بازي مي‌‌‌كرد.

در آن فيلم، همسر و فرزندان هنرپيشه نقش اول (فروتن)، از پيشش رفته بودند و به همين سادگي و بي‌رحمي- با قول ويزا- او را تنهاي تنها در خانه‌اي رها كرده بودند كه پر از خاطره بود. او در تمام فيلم نشان مي‌داد كه دارد حسي را تجربه مي‌كند كه روان‌شناسان به آن مي‌گويند «تنهايي عاطفي».

در تنهايي عاطفي، ما حس مي‌كنيم كه به عنوان يك انسان به درستي درك نشده‌ايم. حس مي‌كنيم به ديگران نزديك نيستيم و با كسي ارتباط نداريم. در تنهايي عاطفي، ما از دلبستگي‌هاي فعلي‌مان ناراضي هستيم و دوست داريم يك نفر باشد كه بتوانيم به او تكيه كنيم.

نياز عمده ما هم وقتي كه دچار تنهايي عاطفي مي‌شويم، همين است؛ يك نفر كه به او دل ببنديم؛ دقيقا همان كاري كه محمدرضا فروتن در آخرين سكانس‌هاي فيلم «شب يلدا» انجام مي‌دهد.

تنهايي اجتماعي؛ مردي از عصر خود فراتر
در فرهنگ پيشينيان ما، خيلي روي اين قضيه مانور مي‌دادند كه ممكن است فردي در زمانه خودش مورد توجه قرار نگيرد يا اثر ادبي‌اش چندان شهرتي بين مردم پيدا نكند. مي‌گفتند او مرد آينده است و بايد «عذاب تنهايي»‌اش را بچشد.

تنهايي اجتماعي از يك زاويه، ناشي از همين‌جور انگاره‌‌ها است: «من با ديگران فرق مي‌كنم، نقطه مشتركي با ديگران ندارم، ارزش‌هاي من با ارزش‌هاي جامعه يكي نيست، نمي‌توانم عضو گروهي در يك جامعه‌اي باشم كه اصلا قبولش ندارم و...»

اما آنچه اين وسط ممكن است اتفاق بيفتد و مشكل‌ساز ‌شود، اين حس است كه: «نكند چون من با ديگران ناهماهنگم، بي‌ارزشم؟». درواقع مهم‌ترين نيازي كه يك تنهاي اجتماعي يا تنهاي ميان جمع دارد، اين است كه مطمئن شود وجودش لااقل براي خودش ارزشمند است.

چه مي‌كند اين تنهايي؟
تنهايي بيشتر از آنكه يك تجربه فيزيكي باشد، يك تجربه ذهني است. ما ممكن است در يك جمع هزار نفره هم احساس تنهايي كنيم، يا برعكس ممكن است 3 روز در جايي باشيم كه هيچ آدمي جز خودمان وجود نداشته باشد اما آن‌قدر احساس پيوند با افراد محيط بيرون داشته باشيم كه حس تنهايي نكنيم. اينكه تنهايي را منفي تلقي كنيم، به كلماتي بستگي دارد كه توي سرمان مي‌چرخند و تكرار مي‌شوند. روان‌شناسان به اين كلمات مي‌گويند: «خودگويي» يا همان «مونولوگ».

تصور كنيد كه شما بازيگر يك تئاتر يك‌نفره‌ايد. كارگردان به شما مي‌گويد مرتب اين چند مونولوگ را تكرار كنيد: «من تنهاي تنهايم، هيچ‌كس به من اهميت نمي‌دهد، حتي يك دوست صميمي هم ندارم، زندگي‌ام بي‌ارزش است و...».

اگر شما بارها و بارها اين جمله‌ها را تكرار كنيد و به قول تئاتري‌ها حسش را بگيريد، شك نكنيد كه خيلي زود غمگين مي‌شويد. افرادي كه به خاطر احساس تنهايي‌شان افسرده مي‌شوند، در واقع همين‌جور جمله‌ها را مرتب در ذهنشان تكرار مي‌كنند.

حالا اگر به جاي اين‌جور جمله‌ها مرتب بگوييد: «ديگر نمي‌توانم اين تنهايي را تحمل كنم» و حس دلشوره‌اش را هم بگيريد، دلشوره‌تان كم‌كم بيشتر و بيشتر مي‌شود و مي‌رويد به سمت بيماري‌هاي اضطرابي.

خروج از بحران تنهايي
اينكه آيا ما از تنهايي بيرون مي‌آييم يا نه، به برداشتي بستگي دارد كه خودمان از علت تنهايي‌مان داريم. اگر علت تنهايي‌مان را اين بدانيم كه «من جذاب نيستم، شخصيت اجتماعي ندارم، دوست‌داشتني نيستم و...»، به سختي مي‌توانيم از تنهايي عبور كنيم چون اين صفت‌هايي كه به خودمان نسبت مي‌دهيم، خيلي تغييرناپذيرند. اما اگر علت را اين بدانيم كه «من تنهايم چون كمرو هستم ولي مي‌توانم آن را برطرف كنم» يا «به اندازه كافي براي روابط اجتماعي‌ام وقت نگذاشته‌ام» و اين قبيل انگاره‌ها، آن‌وقت مي‌توانيم اميدوار باشيم كه از تنهايي بيرون بياييم.

در مقابل اين علت‌ها كه علت‌هاي دروني تنهايي محسوب مي‌شوند، بعضي‌ها معتقدند مشكل از ديگران است. در اين گروه هم اگر ما تنهايي‌مان را به علت‌هايي نسبت بدهيم كه به سختي تغيير مي‌كنند، تنهايي‌مان غيرقابل ‌حل به نظر مي‌رسد؛ مثلا اينكه «مردم اساسا نمي‌خواهند با من آشنا شوند، سر اطرافيانم خيلي شلوغ است و...».

اما اگر علت‌هاي بيروني تنهايي‌مان را انعطاف‌پذيرتر بدانيم، راحت‌تر مي‌توانيم از تنهايي بيرون بياييم؛ مثلا اينكه «من تنها هستم چون عضو هيچ گروهي نشده‌ام، من تنها هستم چون هرگز از ديگران نخواسته‌ام كاري را با هم انجام بدهيم و...».

اولين قدم براي خروج از تنهايي، اين است كه علت‌هايي را كه در ذهنمان براي تنهايي قائليم، بشناسيم و تا جايي كه ممكن است آنها را به علل انعطاف‌پذيرتري تغيير بدهيم.
قدم دوم، يادگيري مهارت‌هاي اجتماعي است. خيلي از افرادي كه احساس تنهايي مي‌كنند، در واقع بلد نيستند با ديگران رابطه برقرار كنند.

ياد گرفتن مهارت‌هايي مثل ابراز وجود (كه قبلا در همين صفحه درباره‌اش نوشته‌ايم)، مهارت ارتباط با جنس مخالف و  مهارت خوب گوش دادن و امثالهم مي‌تواند به ما كمك كند از تنهايي خودمان بيرون بياييم.

راجرز، يكي از مشهورترين روان‌شناسان انسان‌گرا، معتقد است كه ما اغلب خوب به ديگران گوش نمي‌دهيم. ما اغلب وقتي ديگران حرف مي‌زنند، در اين فكر هستيم كه چه جوابي به‌شان بدهيم و چگونه نظر خودمان را درباره  صحبتشان ابراز كنيم. مثلا اگر كسي يك فيلم را بد مي‌داند، ما معمولا بد يا خوب بودن فيلم را از نظر خودمان مي‌گوييم. اما كسي كه خوب گوش مي‌دهد- در مقابل- احساسات و افكار دوستش را در مورد آن فيلم مي‌پرسد. در واقع يك شنونده خوب 4 ويژگي دارد:

1 ـ انگيزه گوش دادن دارد؛ يعني مايل است حرف‌هاي ديگران را خوب گوش كند.

2 ـ به حرف‌هاي ديگران توجه مي‌كند و با تمام وجود به آنها گوش مي‌دهد. مثلا به موقع تماس چشمي برقرار مي‌كند.

3 ـ همدلي مي‌كند؛ يعني دوست دارد دقيقا بداند طرف مقابل چه احساسي دارد تا در احساسش شريك شود.

4 ـ مهارت دارد؛ يعني مي‌داند با افراد متفاوت و در موقعيت‌هاي مختلف چطور برخورد كند.
به هر حال، خيلي از مشكلات افرادي كه احساس تنهايي مي‌كنند، در ضعف اين مهارت‌هاي اجتماعي نهفته است.

اما اگر واقعا تنهايي را ترجيح مي‌دهيد يا مي‌خواهيد با تنهايي‌تان حال كنيد، بخش بعد را بخوانيد.

بهره‌برداري از تنهايي
راجرز، روان‌شناس، مي‌گويد ما نسبت به احساس تنهايي خودمان آگاهيم اما براي مقابله با آن، راه‌هاي غلطي به كار مي‌گيريم. او پيشنهاد مي‌كند به جاي اينكه از هيچ و پوچ بودن بترسيم، جرات كنيم و بگوييم كه «ما اساسا تنهاييم» و از اين تنهايي استفاده كنيم.

براي استفاده از اين تنهايي، 2 راه اصلي پيش روي ماست: خلاقيت و خودشناسي.

تنهايي و خلاقيت
بسياري از كشفيات و اختراعات، بسياري از آفرينش‌هاي خلاقانه ادبي و هنري و حتي بسياري از طراحي‌‌هاي اوليه براي جنبش‌هاي فرهنگي و سياسي، در تنهايي افراد صورت گرفته است.

متاسفانه ما معمولا تحمل تنهايي را نداريم. هميشه يك كتاب يا كنترل تلويزيون يا چيز ديگري دم‌دستمان است تا ما به اختيار، تنهايي‌مان را بشكنيم و در جمله‌هاي كتاب يا تصاوير تلويزيون غرق شويم.

حتما فيلم پر سر و صداي «ديگران» را با بازي نيكول كيدمن ديده‌ايد. كارگردان اين فيلم يك ساخته كم سر و صداتر هم دارد. آلخاندور در فيلم «درياي درون»- كه اتفاقا آن هم براساس يك زندگي واقعي ساخته شده است- يك عمر تنهايي يك نويسنده اسپانيايي‌زبان را به تصوير مي‌كشد.

او كه از جواني در اثر حادثه‌اي كاملا فلج شده است، دستگاهي اختراع مي‌كند كه با آن مي‌تواند مداد را در دهانش بگذارد و تايپ كند. او چندين اثر پر سر و صداي ادبي مي‌آفريند و در كشورش مشهور مي‌شود.

خلاقيت مختص به افراد خاص نيست. همه ما بالذات خلاقيم و فقط كافي است شيوه‌هاي ارتقاي خلاقيت را در زندگي ‌روزمره‌مان تمرين كنيم و به كار ببنديم. براي اين منظور توصيه مي‌شود به مطالبي كه در مورد خلاقيت در شماره‌هاي پيشين مجله نوشته شده است، مراجعه كنيد.

تنهايي و خودشناسي
علاوه بر خلاقيت، ما در تنهايي‌مان مي‌توانيم با خودمان خلوت كنيم و با واقعيت وجودي‌مان روبه‌رو شويم. حتما مي‌دانيد كه در فرهنگ عرفاني خودمان هم روي اين قبيل تنهايي‌هاي خودخواسته تاكيد شده است. در فيلم «پري» داريوش مهرجويي، يكي از اين تنهايي‌هاي خودخواسته نمايش داده شده است.

در آن فيلم، نيكي كريمي در يكي از توهم‌هايش مردي را مي‌بيند  كه خودش را در چاهي آويزان كرده و ذكر مي‌گويد. خيلي از شخصيت‌هاي جي.‌دي. سالينجر هم تنهايي تحسين‌برانگيزي دارند.

در يكي از ديالوگ‌هاي زيباي رمان «هيس»، محمد رضا كاتب مي‌گويد: «ما در جمع عاقل مي‌شويم اما همه‌مان در تنهايي ديوانه‌ايم».

كشف اين خود ديوانه لذتي دارد كه تنها در تنهايي به دست مي‌آيد. به قول كلارك موستاكاس، در تنهايي محض است كه فرد مي‌تواند جواب‌هايي براي زندگي پيدا كند و ارزش‌هاي جديدي براي آن دريابد و در تنهايي محض است كه فرد مي‌تواند راه و جهت جديدي براي زندگي كشف كند.

آزمون  تنهايي
از عبارات دوتايي زير يكي را انتخاب كنيد و بعدش مراجعه كنيد به بخش تفسير آزمون:

1)
 الف ـ  از بودن در كنار ديگران لذت مي‌برم.
ب ـ از خلوت كردن با خودم لذت مي‌برم.

2)
 الف ـ سعي مي‌كنم روزم را جوري تنظيم كنم كه هميشه مدتي با خودم باشم.
ب ـ سعي مي‌كنم روزم را جوري تنظيم كنم كه هميشه با ديگران باشم.

3)
 الف ـ يكي از ويژگي‌هايي كه براي هر شغلي در نظر مي‌گيرم، فراهم آوردن فرصتي براي تعامل با ديگران است.
ب ـ يكي از ويژگي‌هايي كه براي هر شغلي در نظر مي‌گيرم، فراهم آوردن فرصتي براي خلوت با خودم است.

4)
  الف ـ بعد از گذراندن چند ساعت با ديگران، معمولا خودم را سرحال‌تر حس مي‌كنم.
ب ـ بعد از گذراندن چند ساعت با ديگران، ميل دارم با خودم خلوت كنم.

5)
 الف ـ اوقات تنهايي اغلب براي من بارور هستند.
ب ـ اوقات تنهايي براي من وقت تلف‌شده محسوب مي‌شوند.

6)
 الف ـ غالبا ميل شديدي براي فرار از خودم و تنهايي‌ام دارم.
ب ـ به ندرت از خودم و تنهايي‌ام فرار مي‌كنم.

7)
الف ـ به بودن با ديگران نياز شديدي دارم.
ب ـ به بودن با ديگران نياز چنداني ندارم.

تفسير آزمون
اگر شما در موارد 2 و 5 و 6، گزينه «الف» و در موارد 1 و 3 و 4 و 7، گزينه «ب» را انتخاب كرده‌ايد، معنايش اين است كه براي تنهايي اولويت قائليد. اگر اين ترجيح به اين خاطر است كه در جمع راحت نيستيد، توصيه مي‌شود براي يادگيري مهارت‌هاي ارتباطي هر چه زودتر اقدام كنيد و در غير اين‌صورت هم، توصيه مي‌شود با يادگيري و تمرين شيوه‌هاي خلاقيت، تنهايي خلاقي داشته باشيد.

+ نوشته شده توسط سعید بی نیاز در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 15:57 |

اگر مثل من مجبور باشيد سالي چند بار یک مسير طولاني را با اتوبوس‌هاي بين شهري طي كنيد، حتماً فيلم «شام عروسي» را لااقل يك‌بار ديده‌ايد. در يكي از سكانس‌هاي این فيلم، نيكي كريمي به گل‌هاي صورتي‌رنگي كه خواستگار دخترش آورده، نگاهي زيبايي‌شناسانه مي‌اندازد و سليقه داماد آينده‌اش را تحسين مي‌كند. امين حيايي كه نقش شوهر را بازي مي‌كند، واكنش نشان مي‌دهد: «فكر مي‌كردم از رنگ صورتي حالت به هم مي‌خوره!» خانم كريمي كه نقش زني لااقل 40 ساله را بازي مي‌كند، جواب جالبي مي‌دهد: «خب، نظرم تغيير كرده؛ نظرم در مورد خيلي چيزاي ديگه هم عوض شده كه تو خبر نداري.» انگار فيلم‌نامه‌نويس مي‌خواست بگويد تغيير سليقه در مورد رنگ‌ها لااقل نشانه‌اي است بر ديگر تغييرات شخصيتي. اما آيا واقعاً شخصيت آدمي به همين سادگی است؟روان شناسيِ رنگ‌ها‌، حوزه‌اي است كه سال‌ها به روان‌شناسي عاميانه وارد شده است. در ترمينال‌ها، گوشه و کنار خيابان‌هاي پررفت‌وآمد، صفحات روان‌شناسي بعضي مجله‌ها و حتی سايت‌هاي پر‌طرفدار اينترنتي پر شده‌اند از پيام‌هايي با اين مضمون: «با انتخاب رنگ دلخواهتان، شخصيت خودتان را بهتر بشناسيد!»
در اين شكي نيست كه رنگ‌ها روي آدم‌ها اثرات فيزيولوژيك مي‌گذارند. حضور در اتاقي با رنگ قرمز، ميزان تنفس و ضربان قلب و فشار خون را بالا مي‌برد و حضور در یک اتاق آبي، اثري معكوس دارد. اما آيا فردي كه رنگ بنفش را انتخاب مي‌كند، شخصيتي بنفش دارد؟ يعني شخصيت 6 میليارد آدمي را كه روي كره زمين وجود دارند، مي‌توان به راحتي به تعداد مدادهاي جعبه مدادرنگي تقسيم كرد؟ يعني ما فقط 8 نوع یا 12 نوع يا فوقش 24 نوع شخصيت داريم؟ يعني آدم‌ها را مي‌توان اين‌قدر ساده قالب‌بندي كرد؟
اين‌كه من فلان رنگ را براي پوشيدن انتخاب كنم، چه قدرش فقط به خود من بستگي دارد؟ در ابتدايي‌ترين شكلش مردم‌شناس‌ها مي‌گويند طبيعت روي انتخاب پوشاك موثر است. زنان كويري، لباس‌هاي سبز و قرمز را ترجيح مي‌دهند تا در آن طبيعتِ بي گل و سبزه به چشم بيايند و زنان شمالي، لباس‌هايي با گل‌هاي انبوه را ترجیح می‌دهند تا درآن سبزيِ يك‌دست گم نشوند. در پيچيده‌ترين و مدرن‌ترين حالتش هم رسانه‌هاي عمومي و طراحان مد، روي سليقه لباس ما تأثير می‌گذارند. آن‌هايي كه مدعي‌اند انتخاب رنگ لباس‌هايمان به شخصيتمان وابسته است، رنگ مد سال را چطور توجيه مي‌كنند؟ يعني تمام كساني كه چند سال پيش صورتي می‌پوشيدند، شخصيتي شاد و سرزنده و در عين حال ملايم داشتند؟ اگر یک سال، خاكستري رنگ سال شد؛ يعني تمام مدپوش‌هاي آن سال، افسرده‌اند؟
تقسيم آدم‌ها به دسته‌هاي محدود، ديگر جايي در روان‌شناسي علمي ندارد. زماني فكر مي‌كردند که مي‌شود فقط با شنيدن توصيف یک آدم از يك باغ، شخصيت آن آدم را تشخيص داد. اگر از چهچهه بلبل می‌گفت، شخصيتش را شنيداري می‌پنداشتند و اگر از رنگ گل می‌گفت، ديداري. و می‌توانید همين‌طور ادامه دهيد تا پنج حس كامل شود.
اما حالا معلوم شده است که اين فقط يك ويژگي كلامي در آدم‌ها ي مختلف است و بهتر است براي بهتر ارتباط برقرار كردن با آدم‌هايي كه مثلاً بيشتر از توصيف ديداري استفاده مي‌كنند، از همان توصيف‌ها استفاده كرد. همين! حالا همين نظريه قرن نوزدهمي شده است بناي روان‌شناسي شخصيت در يك سيستم كاملاً عاميانه به نام ان‌ال‌پي.
بايد قبول كنيم ديگر در عصر بقراط زندگي نمي‌كنيم تا آدم‌ها را به دسته‌هاي بلغمي‌مزاج، سودايي‌مزاج، صفراوي‌مزاج و دموي‌مزاج تقسيم كنيم و نسخه‌شان را بپيچيم. اگر امروز هر جاي دنيا پيش يك روان‌شناس برويد، از شما نمي‌پرسد كه كدام رنگ را ترجيح مي‌دهيد. او براي اين‌كه كليتي از شخصيت شما دستش بيايد، لااقل به پنج شش جلسه 45 دقيقه‌اي نياز دارد. روان‌شناس قرن بيست‌و‌يكم در ساده‌ترين حالت، تستي را روي شما اجرا مي‌كند كه لا اقل دويست سيصد سوال دارد و مي‌شود از آن، ده‌ها نوع نيمرخ رواني از افراد مختلف به دست آورد و آخر جلسه هم به شما تذكر مي‌دهد كه نتايج اين تست خيلي كمتر از آن مصاحبه طولاني ارزش دارد. و خلاصه این‌که، شخصيت ما آدم‌ها به سادگي مدادهاي رنگي نيست. به همین سادگی

دیگر مطلب های من در پیک تندرستی:

 کمال گرایی در ورزش خوب یا بد؟

آن‌ها به بیماران اعصاب و روان شلیک می‌کنند

 افسردگی و تعطیلات

زندگی ات را بزن به شارژ

 

+ نوشته شده توسط سعید بی نیاز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 16:26 |