تبليغاتX
آقای روان شناس ژورنالیست

مروري كوتاه بر نمايش بيماران و متخصصان حوزه ي اعصاب و روان در فيلم ها

 

ما در دنياي رسانه ها زندگي مي كنيم، در محاصره ي رسانه ها. تلويزيون عضو فعال، رهنمود دهنده و سر گرم كننده ي زندگي بسياري از ماست. سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي در پوشش جذابيت و سر گرمي بسياري از اطلاعات را پنهاني در ذهن ما حك مي كنند.

 تفکرات کليشه اي که ما در مورد شغل هاي مدرن تر و خرده فرهنگ هاي اقليت ها داريم اغلب حاصل ديدن فيلم هاست. تصوري که ما از سرخ پوست ها، بوميان آفريقا، فضانوردها، ماموران امنيتي يا روان شناس ها داريم به شدت تحت تاثير تماشاي فيلم هاست. مخصوصا وقتي آن ها را در زندگي واقعي خود زياد نديده باشيم. تصور ما از بيماري هاي کمياب تر، از خدمات درماني و از جنبه هاي خصوصي تر زندگي ديگران هم از فيلم ها جهت مي گيرند.

اين اطلاعات اگر در دنياي واقعي، يا توسط رسانه هاي ديگر تصحيح نشوند براي هميشه در ذهن ما مي ماند و به يك جهت گيري ارزشي تبديل مي شود: فلان بيماري بد است چون در آن بيمار دست به خشونت مي زند. بيمارستان هاي رواني بدند چون در آنها مثل زنداني با بيمار برخورد مي شود و غيره و غيره. هر چه فيلم جذاب تر باشد اين تاثير بيشتر است و تفكرات كليشه اي پايدار تري را ايجاد مي كند.

 

قصه از كجا شروع شد؟

فيلم ساز ها در همه جاي دنيا به نمايش بيماري هاي روان شناختي و متخصصان آن علاقه مندند. حتما مي دانيد كه خيلي از فيلم هاي هيچكاك در مورد همين بيماري هاست. مثلا فيلم psycho اصلا به معني ’’رواني‘‘ است و در ايران گاهي به غلط’’روح’’ ترجمه مي شود نمايش اختلال چند شخصيتي ست كه الان در متن هاي روان پزشكي يكي از اختلالات  تجزيه اي محسوب مي شود. استاد در يكي از سكانس هاي پاياني فيلم حتا پاي روانكاو را هم به صحنه مي كشد و توضيحاتي كاملا علمي را به بيننده مي دهد. اين كه چرا كارگردان ها سراغ چنين موضاعاتي مي روند بسته به پرداختي دارد كه آن ها روي كاراكتر فيلم هايشان به عمل مي آورند. گاهي يا بهتر بگوييم بسياري از اوقات آنها تنها به جذابيتي مي انديشند كه بيمار يا متخصص اعصاب و روان به فيلم مي بخشد و باعث فروش فيلم مي شود. جذابيتي كه با مبالغه در خشونت يا حماقت بيمار به موفقيت در گيشه تبديل مي شود.

 

روي خوب سكه

بگذاريد قبل از اين كه اين محتوا هاي تحريف شده از حوزه ي اعصاب و روان را بررسي كنيم سه نمونه ي خوب خارجي را نام ببريم:

 

1.اتوبوسي به نام هوس

اين فيلم خوب اليا كازن از يك نمايشنامه به همين نام از تنسي ويليامز گرفته شده است. نمايشنامه نويس آن قدر مطالعه داشته است كه با جرات سراغ يكي از اختلالات شخصيت برود: اختلال شخصيت نمايشي. او به خوبي در دقيقه به دقيقه ي فيلم شما را با نشانه هاي اين اختلال در قالب نقش اول زن داستان آشنا مي كند. تمام ديالوگ ها و حركاتي كه مانش انجام مي دهد حاكي از اين بيماري ست. او در همه ي موقعيت ها مناسب يا نا مناسب عشوه گري مي كند ، آرايش برايش بي نهايت اهميت دارد و هيچ گاه تا آخر رابطه پيش نمي رود.تنسي ويليامز حتا گاهي به گذشته ي زن سرك مي كشد و ما را با لا اقل يك گروه از علت شناسي اين بيماري آشنا مي كند. دقت كنيد كه اين فيلم در 1951 ساخته شده است و هنوز هم استاد هاي خوره ي فيلم روان شناسي آن را موقع تدريس اختلالات شخصيت به دانشجويانشان معرفي مي كنند.

 

 

2. مرد باراني

داستين هافمن در اين فيلم نقش يك اوتيستيك را بازي مي كند. قبل از اين كه برادر به سراغ او برود در يك آسايشگاه مخصوص اين بيماران زندگي مي كند. كارگردان ما را در يك سفر دو نفره ما را با تمام توانايي ها و مشكلات اين بيماران آشنا مي كند. مرد باراني در ايجاد روابط اجتماعي مشكل دارد، استعاره ها را نمي داند، رابطه ي چشمي برقرار نمي كند اما حافظه ي خارق العاده دارد و كارهاي تكرار شونده را عالي انجام مي دهد. حتا اگر يك عكس از اين فيلم را جايي ببينيد معلوم مي شود كه هافمن از مشكلي رنج مي برد. شايد به همين خاطر حتا طرح روي جلد كتاب ’’ فيلم و بيماري هاي رواني‘‘ از اين فيلم گرفته شده است.

 

 

3. ذهن زيبا

جان نش نابغه از يك اختلال رنج مي برد: اسكيزوفرني پارانوييد. او با ذهن زيباي خودش با بيماري انطباق پيدا مي كند و نوبل رياضي را مي گيرد. نگاه انسان گرايانه و در عين حال علمي در اين فيلم موج مي زند. ما با توهمات و هذيان هاي بيماران از چشم خودشان آشنا مي شويم و با آنها همدلي مي كنيم.

 

 

روي بد سكه

به نظر مي رسد در همه جاي دنيا دل روان پزشكان و روان شناسان باليني از كارگردان ها ي تجاري خون است. يك تحقيق جالب در استراليا انجام شده است كه در آن نويسندگان  به تحليل محتواي برنامه هاي تلويزيوني خودشان پرداخته اند. آن هم تنها از يك ديد : نمايش افراد حرفه اي و بيماران اعصاب و روان. نويسندگان اين مقاله معتقدند كه نمايش دروغين بيماري هاي رواني در فيلم ها اثر دردناكي دارد: اين فيلم ها ننگ و داغي را كه بر پيشاني اين بيماران حك شده است در ذهن ما پايدار مي كند. يعني دقيقا بر عكس كاري كه وظيف ي يك رسانه ي عمومي ست. اين فيلم ها نگرش ما را از بيماران به سطحي  پايين تر و حتا گاهي بالاتر از واقعيت تغيير مي دهد.

در اين فيلم ها بيماران داراي مشكل روان شناختي اين گونه تحريف شده اند:

 

1. يك فرد عصباني آدمكش: در بسياري از فيم ها نشان داده مي شود كه بيماران رواني افرادي پرخاشگر هستند كه براي اطرافيانشان خطرناكند.

جالب است كه كارگردانان تمايل دارند اعمال منفي مثل قتل عمدي، تجاوز جنسي و دزدي را بيشتر به بيماران رواني نسبت دهند تا كاراكتر هاي عادي فيلم. فيلم هاي كلاسيكي مثل آشپز ديوانه (1909)، رواني (1960) و جن گير(1972)  تصويري اين گونه از اين بيماران نشان مي دهند.

در نمايش هاي تلويزيوني انگليس هم معمولا بيماران رواني همسر، همسايه يا كودك خود را تهديد به مرگ مي كنند، در نهايت هم يا آ‎ن ها و يا خودشان را مي كشند.

 

2. يك روح آزاد سركش: اين فيلم ها يك شخصيت خوب را به تصوير مي كشند كه بر چسب بيمار رواني خورده است و دارد به شيوه نامناسي درمان مي شود ( اغلب با زنداني كردن!). نمونه ي مشهور آن فيلم پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته(1975) است. پيام پنهان اين فلم ها اين است كه آدم هاي خوب نمي توانند بيمار رواني شوند و بالعكس!

3. يك فرد روشنفكر از جامعه: اين گروه هم مثل گروه قبل آدم هاي خوبي را نشان مي دهد كه توسط دستگاه مخوف بيمارستان رواني دستگير شده اند! اين آدم ها مي توانند يك آرمان شهر بسازند. فيلم سلطان قلبها (1968) نمونه ي اين نوع نمايش غلط بيماري رواني ست.

 

4. بيماران زن رواني به عنوان زنان اغواگر: در اين فيلم ها زنان داراي مشكل روان شناختي به عنوان زناني حشري نشان داده مي شوند كه قدرت اغواگري وحشتناكي دارند كه مي تواند هر مردي را به دام اندازد حتا اگر آن مرد درمانگر باشد. نمونه آن فيلم dressed to kill (1980) است.

 

5. طفيلي هاي خود شيفته: اين بيماران به عنوان آدم هايي نشان داده مي شوند كه فكر مي كنند داراي حق ويژه اي هستند و از ديگران برترند مثلا Lovesick (1983

 

 

6.فرد حيوان شده: در اين فيلم ها با بيماران مثل حيوانات برخورد مي شود و حقوق انساني شان رعايت نمي گردد. مثلا تيمارستان (1946).

 

البته تنها بيماران در معرض اين قضاوت هاي غلط رسانه اي نيستند. متخصصان بهداشت روان هم در فيلم ها به صورت تحريف شده نشان داده مي شوند. اين كار باعث مي شود كه كساني كه احساس مشكل مي كنند يا خانواده ي آن ها تصوري كليشه اي از بيمارستان رواني، پرستاران بخش رواني، روان شناسان و روان پزشكان داشته باشند. تصوري كه اطمينان را از آن ها مي گيرد و گاهي باعث مي شود اصلا به اين متخصصان رجوع نكنند.

نمونه هاي خارجي اين تحريف ها عبارتند از:

  1. دكتر ديپي، اين كاراكتر كميك معمولا اشتباه مي كند، ابلهانه عمل مي كند. صلاحيت حرفه اي ندارد و به خاطر اشاره به فرويد لهجه اي اطريشي دارد! نمونه ي اين فيلم ها The Front Page است.
  2. دكتر شيطان، اين كاراكتر يك متخصص گمراه است كه اغلب يك ظاهر فريبنده دارد اما باطنا بدخواه است. همان فيلم پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته و فيلم دكتر كاليگاري اين تصوير ها را از متخصص بهداشت روان نشان مي دهند.
  3. دكتر شگفت انگيز، اين متخصص جذاب، عاري از نفس پرستي ست،خودش را وقف بيمارانش كرده است و هميشه در دسترس است. او به شدت دانا ست ..  Antwone Fisher (2002 نمونه اي از اين گونه تحريف هاست. در واقع اين فيلم ها از آن بر بام افتاده اند.

 

 

خوب اين دكتر هاي تحريف شده درمان هاي تحريف شده اي هم دارند. در مان هاي خشونت بر انگيز. در مان هاي سطحي، درمان هاي غير واقعي.

 

تحريف به شيوه ي ايراني

نام بردن از نمونه هاي خوب نمايش بيماري روانشناختي در فيلم ها ي ايراني كار مشكلي ست. شايد بتوان از عروسي خوبان اثر محسن مخملباف كه به اختلال استرس پس از سانحه پرداخته و شب هاي زاينده رود كه به خودكشي پرداخته  به عنوان نمونه اشاره كرد. اما همان تحريف هايي كه در نمونه هاي خارجي وجود دارد را مي توان با كمي پس و پيش كردن در ايراني ها هم ديد. مثلا در سريال پربيننده ي نرگس ما بالاخره نفهميديم كه با يك روان شناس طرفيم يا روان پزشك. در ديالوگ ها هر دو به جاي هم به كار مي رفت. اين روان شناس- روان پزشك عزيز از آن دكتر شگفت انگيز ها بود كه حتا خانه اش را در اختيار بيمارش قرار مي داد. البته اين دكتر شگفت انگيز دانايي بالايي نداشت او درست تشخيص مي داد اما توصيه هاي درماني درستي نمي كرد. مثلا مي گفت نسرين افسردگي پس از زايمان دارد اما از همسر فداكارش مي خواست او را در اتاق با بچه تنها بگذارد. در دنياي واقعي اين كار ممكن است به كشته شدن كودك بينجامد. گاهي نيز بيماري رواني در فيلم هاي ما مقدس مي شود. مثلا در سوته دلان علي حاتمي بهترين ديالوگ ها را بهروز وثوق مي گويد. در صورتي كه او نقش يك عقب مانده ي ذهني را بازي مي كند.

گاهي نيز ما مخصوصا در سريال ها نقشي منفي از روان شناس ها و روان پزشك ها مي سازيم. يك كليشه ي غلط كه به عنوان يك گزاره در ذهن بيننده ي اين فيلم ها شكل مي گيرد اين است ’’ روان شناس ها خودشان مشكل دارند‘‘. سريال ديوانه از قفس پريد نمونه ي اين نگرش غلط بود.

متاسفانه نگاه ابزاري به مشكلات روان شناختي حتا به كارهاي مهران مديري هم كشيده شده است. مسخره كردن كسي كه به درستي نمي توانست حرف سين را بگويد در يكي از قسمت هاي شب هاي برره نمونه اي از اين كارها بود. مسخره كردن لكنت زبان هم كه انگار كار هميشگي طنز پرداز هاي ايراني ست.

در هر فيلم ايراني چندين مليون تومان صرف مشاوره هاي انتظامي و حقوقي و غيرو مي شود. چون اگر در آن حوزه ها اشتباهي بشود پاي تهيه كننده گير است اما انگار ديواري كوتاه تر از ديوار بيماران و متخصصان حوزه ي بهداشت روان در ايران وجود ندارد.

 

 

 

نمايش غلط بيماري هاي رواني در فيلم هاي خارجي

كلشه ي غلط

فيلم نمونه

. يك فرد عصباني آدمكش

رواني 1960

يك فرد روشنفكر از جامعه:

سلطان قلبها 1968

طفيلي هاي خود شيفته

Lovesick 1983

. بيماران زن رواني به عنوان زنان اغواگر

dressed to kill (1980)

يك روح آزاد سركش

پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته 1975

فرد حيوان شده

تيمارستان 1946

 

 

نمايش غلط متخصصان بهداشت روان

كلشه ي غلط

فيلم نمونه

دكتر خنده دار

The Front Page1931

دكتر شيطان صفت

دكتر كاليگاري1919

دكتر شگفت انگيز

Antwone Fisher (2002)

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سعید بی نیاز در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 0:54 |

 

پیش از ویرایش:

این مطلب توی همشهری جوان با یک سانسور خیلی مهم چاپ شد.  پاراگراف آخر را که با ستون کنار صفحه موفیت مقایسه کنید دستتان می آید که توی این مملکت نتیجه تحقیقات علمی را هم نمی شود در یک مجله عمومی منتشر کرد!

******************

" از وقتی ماه رمضون شروع شده حس می کنم اصلا حالم بهتره."، " این حسی که آدم دم افطار داره، هیج جای دیگه به دست نمی یاد."، " بابای من توی یه ماه رمضون سیگار رو گذاشت کنار و دیگه هیچ وقت بهش لب نزد."، "هر چی ترافیک دم افطار اعصاب آدمو خورد می کنه از اون ور با دیدن صف زولبیا بامیه و آش رشته دلش شاد می شه."، "از بچه گیام هیچی که یادم نباشه، بوی پلو که سحری می پیچید توی خونه هیچ وقت یادم نمی ره". این جمله ها مخصوصا این روزها خیلی جمله های آشنایی اند. می خواهیم با هم مبنای روانشناختی مذهب به طور کلی و این حس های خوب ماه رمضان به صورت جزیی تر  را مرور کنیم. موافقید؟

 

 مذهب +  بهداشت روان. اگر این دو کلید واژه را به فارسی توی گوگل جستجو کنید، مکی بینید که یک عالمه تحقیق ایرانی در مورد رابطه این دو تا انجام شده است. شاید بگویید :" خب!   ".معلوم است، وقتی که یک نظام دینی باشد از تحقیقات این مدلی بیشتر حمایت می کند اگر معنای حرفتان این است که این همه تحقیق ربطی به علاقه و کنجکاوی دانشمندان علوم انسانی و مخصوصا روان شناس ها در مورد رابطه این دو ندارد، کافی ست همین دو کلید واژه را به انگلیسی جستجو کنید. نتیجه شاید برایتان شگفت انگیز باشد. آنجا هم یک عالمه تحقیق در مورد رابطه مذهب و بهداشت روان  انجام شده است. اگر به جای مذهب بزنید "معنویت"  یک عالمه دیگر هم به این انبوه تحقیق ها اضافه می شود.

 

این طرف آب چه خبر است؟

شاید کمی تعجب کنید که رابطه مذهب و بهداشت روان را در ایران جدا ودر دیگر کشورها جدا بحث کرده ایم. دلیلش برای آنهایی که علوم انسانی می خوانند واضح است. خیلی از موضوعات علوم انسانی در حدی جهان شمول و در حدی فرهنگ بسته اند. به زبان آدمیزاد یعنی این که ذهبی بودن ما ایرانی ها با مذهبی بودن غربی ها فرق می کند. حتی مسلمان بودن ما ایرانی ها با مسلمان بودن مثلا عرب ها زمین تا آسمان فرق می کند.  حرف اصلی این که همان طور که " یونگ" آن طرف آبی یک جورهایی اعتراف می کند مذهب از دیر باز از همراهان دائمی بشر در طول حیات و تحول تاریخی اش بوده است. در ایران هم از دوره زرتشت ، متخصصان بهداشت روان از مبانی مذهبی  برای درمان بیماری های روانی بهره می گرفتند. بهتر است بگوییم اصلا روان درمانی زرتشتی ها در دل مذهب و به وسیله مقامات مذهبی انجام می شد. آنها که "مانترا پزشک" نام داشتند، جمله های خاصی از اوستا را انتخاب می کردند و به بیمار می گفتند آنها را چندین بار تکرار کنند. نتیجه فوق العاده درمانی که از این روان درمانی مذهبی به دست می آمد، بر پایه چیزهایی بود که در روانکاوی امروزی هم حضور دارد. محتوای خاص این بخش های اوستا، تخلیه هیجانی حاصل از گفتن آنها ، آهنگین بودن این جملات و از همه  مهمتر اعتقاد راسخ هم میهنان زرتشتی آن دوره ما، به این بخش ها از عوامل اصلی درمانشان بوده است. بعد از اسلام هم که خودتان بهتر می دانید. هزاران توصیه بهداشت روانی، از قران، حدیث ها و رفتارهای معصومین استخراج شده است. حتی در همین دهه های اخیر بعضی از روان شناس های علاقه مند تر خودمان، آمده اند یک نوع جدید از روان شناسی شخصیت بر پایه عقاید اسلامی، طرح کرده اند. در تحقیقاتی هم که روان شناس های معاصرمان در چند سال اخیر اتنجام داده اند می بینیم که مذهبی بودن یا به قول آنها " جهت گیری مذهبی" یا کلا  " احساس معنا جویی" سلامت روان ما را بالا تر می برد. البته تحقیقات خیلی جدید تر نشان می دهد که انواع خاصی از ایمان مذهبی سلامت روان را بالا می برند و انواع دیگری حتی برای سلامت روان ضرر دارند. چه جور؟ ستون کنار صفحه را بخوانید تا دستتان بیاید.

 

آن طرف آب چه خبر است؟

روان کاوهای سر سخت آن طرف آبی و البته بعضی از کافی شاپ نشین های این طرف آبی تا اسم روان شناسی و مذهب با هم می آید یاد کتاب " توتم و تابو" فروید می افتند. شاید این اولین کتابی بود که می خواست ریشه های مذهبی بودن بشر را بی طرفانه و به شکل یک فرضیه تاریخی بررسی کند. تا این جای کار را فروید خوب آمده بود. اما نتیجه کتاب این شد که مذهب هم مثل تمام مکانیسم های دفاعی گول زننده دیگر، موقتا اضطراب را از ذهن بیرون می کند. حرفی که به روانکاو ها و روان شناس های بعدی بد جوری بر خورد. سر دمدار های این مخالفان یونگ و فرانکل بودند. یونگ که اولش رفیق شفیق فروید بود با اضافه کردن یک لایه بر ناخوداگاه یعنی نا خوداگاه جمعی گفت که مذهب جهان شمولتر و ذاتی تر از آن است که فروید فکر می کند. او حتی یک قدم بالاتر گفنت که ما اگر مذهبی نباشیم نا خوداگاهمان حتی در خواب هایمان هشدار می دهد و با تغییر دادن هویتمان به شکل یک آدم مذهبی، لا اقل در خواب این " کمبودمان" را جبران می کند. دقت کردید؟ یونگ بر عکس فروید معتقد بود که ما اگر ریشه های فطری مذهبی بودنمان را فراموش کنیم خودمان را گول زده ایم. چند دهه بعد هم فرانکل یک فرضیه کلی تر را مطرح کرد. فرضیه ای که شاید برای بعضی از غربی ها خوشایند تر از حرف یونگ بود. غربی هایی که یک جورهایی بعد از رنسانس کلمه  " مذهب" و مخصوصا " مسیحیت " برایشان نا خوشایند بود و کلمه کلی فرانکل یعنی " معنا" خیالشان را از بابت حفظ روشنفکری راحت می کرد. فرانکل در تحقیقاتش در اردوگاه های کار اجباری جنگ جهانی در یافته بود که زندانی هایی که حتی یک معنای کوچک در زندگیشان داشتند، بیشتر زنده می ماندند. او بعدا به بیمارهایش توصیه می کرد به دنبال یک چیز بیرونی به عنوان معنای زندگیشان باشند. و البته احتمالا "خدا" و " مسیح"  بیشترین فراوانی را در معنا های بیماران فرانکل داشت. برای اطلاعات بیشتر از زندگی و عقاید فرانکل می توانید کتاب  " انسان در جست و جوی معنا" را بخرید و حالش را ببرید و یا در همشهری آن لاین مطلب همین صفحه را با تیتر " زندگی تو معنا کن پسر" جستجو کنید.  غیر از این فرضیه پردازی های کلی تحقیق های جزیی تری هم  آن طرف آب در مورد رابطه مذهب و بهداشت روان انجام شده است. یک نمونه اش این که چند روان شناس خلاق که روی افسردگی زن های متاهل غربی مطالعه می کردند آمدند بر خلاف همیشه رفتار کردند. یعنی گروهی از زنان را ناتخاب کردند که فرض می شد باید افسرده باشند و افسرده نبودند. این زن ها مادرشان را قبل از 11 سالگی از دست داده بودند اما الان افسرده نبودند. این زن ها 4 ویژگی داشتند که سپر بلایشان بود. اول این که از لحاظ مالی مستقل بودند یعنی کار بیرون از خانه داشتند، دوم این که بچه های کمی داشتند، سوم این که با شوهرشان صمیمی بودند و چهارم هم که خودتان می توانید حدس بزنید: مذهبی بودند.

 

چرا روزه حال ما را بهتر می کند؟

از مذهب به طور کلی که بگذریم وبیاییم  به شما روزه گیر جماعت حال بیشتری بدهیم. واقعا از عقاید مذهبی گذشته، چرا این ماه این طور حال آدم را دگرگون می کند و به قول بعضی ها " عزیز" است؟

1. روزه احساس کنترل بر خود را افزایش می دهد.

این" احساس تسلط داشتن بر خود" یا به قول بر و بچ دانشجوی روان شناسی " خود کنترلی" از هدف های اصلی همه روان درمانی هاست. یعنی روان شناس ها در جلسات درمانی به شما کمک می کنند تا بتوانید کنترل بیشتری بر احساسات، افکار و رفتارهایتان داشته باشید. روزه گرفتن مثل یک خود درمانی عمل می کند و همین منع در خوردن، آشامیدن و مهمتر از همه گناه باعث می شود که شما این احساس کنترل بر خود را با تمام وجودتان لمس کنید و بهداشت روانتان برود بالا و حس کنید حالتان خوب است.

 

2.  روزه احساس تعلق داشتن  به یک جمع را در شما بر می انگیزد

جناب آدلر که کلمه " عقده حقارت"ش نقل مجلس ما ایرانی هاست معتقد بود که احساس " علاقه اجتماعی" چیزی است که باعث می شود ما بهداشت روانمان را باز یابیم. این ماه رمضان مخصوصا در ایران باعث می شود که ما حس کنیم همه مردم  یک شهر، برای یک ماه یک عادت غذایی  مشترک دارند، یک علاقه های مشترک و یک خاطرات مشترک. این اشتراک ها حس تعلق داشتن و یکسان بودن رفتارهایمان  با یک جمع " تنهایی مدرن" را لا اقل یک ماهی از ذهنمان بیرون می کند و حالمان بهتر می شود.

 

3. روزه اعتماد به نفس و اراده را تقویت می کند

این را به این خاطر نگذاشتم اول متن که فکر نکنید مثل همه متن های دیگری که در فواید روزه است فقطس می خواهم به این جنبه اش بپردازم. به هر حال روزه یک " تکلیف عملی و ذهنی" سخت است. شما از پس هر تکلیف سختی که برآیید احساس اعتماد به نفستان تقویت می شود و در نتیجه عزت نفستان بالا می رود. روزه اما یک سر و گردن از بقیه تکلیف های سخت بالا تر است. روزه دار هم باید برای مدتی در رفتارهایش منع هایی را تحمل کند یعنی نخورد، نیاشامد، دروغ نگوید، غیبت و دزدی نکند و بقیه را هم مدانید. هم این که فکر های بد را از سرش بیرون کند. و هم این که احساس و عاطفه منفی به خودش و دیگران را بگذارد کنار. یعنی یک تکلیف همه جانبه. ضمن این که از قبل این تکلیف سخت یک دفعه می بینید ماه رمضان تمام شده است و شما یک ماه است که لب به سیگار نزده اید. چیزی که قبلش شاید برایتان غیر ممکن بود.

 

4. روزه شما را یکپارچه می کند

یک گروه از روان شناس ها به نام" روان شناس های گشتالتی یا کل نگر" ، کلمه های جالبی در مورد بیمارانشان دارند. آن ها می گویند آدم هایی که مشکل روان شناختی پیدا می کنند، یکپارچه نیستند یعنی دو لایه و سه لایه اند. این روان شناس ها در طول روان درمانی شان سعی می کنند مراجعانشان را از این لایه ها آگاه کنند و آنها را در یک کل یکپارچه ادغام کنند. می گویند میزان جرم در ماه رمضان پایین می آید. یا اصلا چرا این قدر خاص فقط آدم های مجرم را در نظر بگیریم. حتما شما هم در اطرافیتان خیلی ها را می شناسید که فقط در ماه رمضان نماز می خوانند یا شاید خودتان هم از این دسته باشید. حالا چرا یکپارچگی گشتالتی ها را آوردم کنار نماز خواندن انحصاری شما در ماه رمضان؟ می خواهم بگویم که در ماه رمضان شما تکلیفتان با نگرش مذهبیتان مشخص تر است. یعنی اگر هر نگرش یک بعد باور ، یک بعد عاطفه و یک بعد رفتار داشته باشد شما در ماه رمضان هر سه را به صورت یکپارچه تجربه می کنید. یعنی اگر در بقیه سال فقط باور داشته باشید که خدا وجود دارد و احساس عاطفی مثبتی به مذهب داشته باشید در طول ماه رمضان رفتارتان هم با این باورها و احساس ها یکی می شود و این یکپارچگی کلی حالتان را بهتر می کند.

 

 

 

 

آیا هر ایمانی بهداشت روان را بالا می برد؟

 

جواب یک کلمه ای این سوال این است که "نه!". جواب مشروحش شاید برایتان مهمتر باشد: آن هایی که دستی در آمار دارند می دانند که ما یک چیزی داریم به نام "واریانس یک متغیر". وقتی که شما می آیید و در یک تحقیق مثلا رابطه بین مذهبی بودن و بهداشت روان در دانشجویان فلان دانشگاه را با دو تا پرسشنامه می سنجید و می بینید که نمره های دو پرسشنامه با هم بالا و پایین می روند می گویید که این دو تا متغییر با هم " همبستگی مثبت" دارند. این همبستگی مثبت معلوم نمی کند که کدام علت کدام است. اما اگر عدد همبستگی را به توان دو برسانید می توانید بخشی از علیت را معلوم کنید. مثلا اگر همبستگی مذهب و بهداشت روان 50/ می توانید بگویید که 25 درصد از بهداشت روان یک نفر را مذهبی بودنش تعیین می کند. یا به قول خودشان 25 در صد از واریانس متغیر بهداشت روان.

حالا این ها را گفتیم که بگوییم در تحقیق های جدید تر برای این که حسابی ته و توی یک ویژگی روان شناختی و رابطه اش با سلامت روان را به دست بیاورند می آیند با مطالعه بیشتر در رفتار آدمیان انواع خاصی از آن ویژگی را تعریف می کنند. مثلا به جای این که فقط رابطه  شوخ طبع بودن را با سلامت روان بسنجند ، رابطه انواع خاصی از شوخ طبعی را با سلامت روان می سنجند. یا مثلا به جای این که با یک پرسشنامه فقط بگویند فلانی مذهبی ست، نوع مذهب او را هم در می آورند. این کار باعث می شود که همان عدد درصد واریانس فلان متغیر دقیقا معلوم شود.

دسی و رایان دو تا روان شناس مشهور غربی دریافتند که به جای یک ایمان ما دو تا نوع ایمان داریم: ایمان بیرونی بیشتر برای تشویق شدن از طرف دیگران، تایید منابع قدرت و یا ترس از جهنم بود. در مقابل ایمان درونی، بیشتر بالذات بود. یعنی این که فرد به خاطر علاقه قلبی به خداوند و فهم مسادل مذهبی، با یمان بود. نتیجه جالب بود. ایمان مبتنی بر ترس و تشویق حتی سلامت روان را به مخاطره می انداخت و ایمان مبتنی بر علاقه قلبی سلامت روان را بهبود می بخشید.

شاید بگویید که این که مال غربی هاست. بله! اما این تحقیق هم دردانشجویان  دانشگاه شیراز خودمان و هم در بین جمعی از سالمندان تهرانی انجام شده و نتیجه یکی بوده است: مذهبی بودن بر پایه ایمان درونی سلامت روان را افزایش می دهد و مذهبی بودن به خاطر عذاب یا پاداش بیرونی  حتی برای سلامت روان مضر است.

 

 

+ نوشته شده توسط سعید بی نیاز در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 2:28 |
 
رفتارها - سعید بی‌نیاز:
«دلش مي‌خواست براش بند كفش قرمز رنگ بخرم؛ چند بار به‌ام گفته بود...».

جمله زن با هق هق وحشتناكی قطع مي‌شود. شاید شما هم این دیالوگ فیلم «21 گرم» به یادتان مانده باشد.

شوهرزن در یك حادثه غیرمنتظره مرده است و كارگردان با مهارت تمام دارد چیزهایی كه در ذهن یك زن سوگوار مي‌گذرد را رو مي‌كند؛ چیز‌هایی مثل احساس گناهی این‌قدر بزرگ برای یك مسئله به ظاهر خیلی كوچك مثل رنگ بندكفش. به احتمال زیاد شما هم این تجربه ناخوشایند سوگواری یك عزیز را پشت‌سر گذاشته‌اید. روان‌شناس‌ها فرایند سوگواری را مطالعه كرده‌اند و پیشنهادهای جالبی برای تبدیل فرایند ناخوشایند سوگواری به یك تجربه معنادار دارند.

«از دست دادن»، قسمتی از زندگی هر بنی بشری است؛ از دست‌دادن كار به شكل اخراج؛ از دست دادن معشوق به شكل شكست عشقی؛ از دست‌دادن همسر به شكل جدایی یا طلاق؛ از دست‌دادن دوستان دوران دانشگاه به شكل جشن فارغ‌التحصیلی(!)؛ از دست‌دادن همسایه‌ها به شكل مهاجرت و از همه بزرگ‌تر از دست‌دادن عزیزان به شكل مرگ.

تحقیقات یك روان‌شناس مشهور ثابت كرده است كه مرگ عزیزان بالاترین میزان فشار روانی را برای افراد در پی‌دارد. ‌هانس سلیه در پژوهش‌هایش میزان استرسی كه اتفاقات مختلف زندگی برای هر فرد دارد را سنجید؛ بعد با جمع و تفریق و میانگین گرفتن فهمید كه اگر فرض كنیم درجه استرس از یك تا 100 واحد است، ازدواج 50 واحد و مرگ همسر 100 واحد استرس دارد.

بعد از مرگ همسر هم مرگ یك عزیز دیگر در مقام دوم رویداد‌های استرس‌زا قرار دارد. در این شماره، مي‌خواهیم به بزرگ‌ترین نوع از دست‌دادن - یعنی مرگ عزیزان - بپردازیم و در یكی از شماره‌های بعدی به انواع مهم اما كوچك‌تری مثل شكست عشقی.

سوگواری با ما چه كار مي‌كند؟
در جواب این سؤال باید گفت همه كار. از دست‌دادن یا به قول روان‌شناس‌ها «فقدان» یك عزیز  مي‌تواند بر همه حوزه‌های ذهن و رفتار ما تاثیر بگذارد؛ یعنی هم احساسات، هم افكار، هم رفتار و حتی فلسفه زندگی ما را تغییر دهد. يك يك این تاثیرات را كه بخوانید، حتما شما هم به یاد سوگواری خودتان یا یكی از آشنایان‌تان خواهید افتاد.

1 - احساسات: شاید خیلی‌ها فكر كنند كه سوگواری تنها یعنی دپ زدن و احساس تنها ماندن. اما روان‌شناس‌ها كه ته ذهن سوگواران را كاویده‌اند، مي‌دانند كه احساسات دیگری هم در این وسط نقش دارند. مثلا ما ممكن است كه از فرد مرحوم خشمگین شویم.

یا اگر خیلی منصف باشیم از سرنوشت به طور كلی احساس خشم كنیم و برسیم به اينكه «چرا او باید برود؟» یا «چرا من باید تنها شوم؟». غیر از احساس غمگینی و خشم‌، شما نمي‌دانید كه تاب تحمل این از دست‌دادن بزرگ را دارید یا نه؛ به همین خاطر مضطرب مي‌شوید. و برعكس این اضطراب، ممكن است بعد از پذیرفتن اینكه عزیزتان برای همیشه از دست رفته است، احساس آرامش كنید.

شما به این خاطر كه نتوانسته‌اید جلوي از دست دادن فرد مرحوم را بگیرید و به خاطر بدی‌های كوچك و بزرگی كه به او كرده‌اید، حسابی احساس گناه مي‌كنید. پس دیگر به خاطر اینكه حالا آرام هستيد، احساس گناه نكنید.

 این آرامش به شرطی كه بعد از پذیرفتن واقعیت باشد، طبیعی‌ است.  بالاخره اینكه به خاطر بزرگ‌بودن فشار روانی، احساس خستگی و فرسودگی  مي‌كنید. یادتان باشد كه همه این واكنش‌ها طبیعی است و نباید شما را نگران كند.

2 - افكار: فكر، فكر، فكر، فكر. چیزی كه در سرافراد سوگوار كه در گوشه مجلس ختم نشسته‌اند، فكر‌هایی است كه همه و همه در حول و حوش فرد از دست رفته  مي‌چرخد. اولین نوع این افكار كه زودتر از همه بعد از شنیدن مرگ عزیز به ذهنمان  مي‌رسد «ناباوری» است؛ یعنی ما اصلا باورمان نمي‌شود كه او را از دست داده باشیم.

 خیلی سخت است كه خانه‌ای كه همیشه عزیزی تویش مي‌چرخیده را حالا خالی ببینیم؛ خالی بودنی كه معنایش این است كه ما یك حامي‌ عاطفی و یك برطرف‌كننده نیازهايمان را از دست داده‌ایم.

غیر از این، در مدت سوگواری خیلی مشكل است كه بتوانیم روی یك فكر دیگر متمركز شویم. حل كردن مسائلی كه قبل از فقدان برایمان از آب خوردن هم راحت‌تر بود، حالا تبدیل  مي‌شود به یك گره وحشتناك و خلاصه اینكه حسابی گیج  مي‌زنیم. غیر از گیجی و ناباوری، شما ممكن است بنشینید، چشمتان را ببندید و هی در ذهن خودتان مجسم كنید كه فرد از دست رفته زنده است و دارید با او قدم مي‌زنید و حرف مي‌زنید و بدی‌هایتان را جبران مي‌كنید و الی آخر.

و علاوه بر تمام این احساسات، ممكن است ذهنتان برای مدت زیادی تحت فرمانروایی بلامنازع «فكر به عزیز از دست رفته» قرار بگیرد؛ یعنی حجم زیادی از فكرتان همین باشد. بازهم مي‌گوییم كه برای كوتاه‌مدت همه این افكار در دوره سوگواری طبیعی است.

3 - رفتار: اگر آن 2 مورد قبلی را فقط خود فرد سوگوار بداند و بقیه فقط از نشانه‌هایش بتوانند پی به احساسات و افكار ببرند، این آخری - یعنی رفتار- آشكار است و ممكن است واكنش دیگران را هم برانگیزد. رفتارهای فردی كه عزیزش را از دست داده را همه ما دیده‌ایم. خواب سوگوار به هم  مي‌ریزد. ممكن است شب‌ها اصلا خوابش نبرد و وقتی هم كه مي‌خوابد، مرتب در خواب فرد از‌دست‌رفته را مي‌بیند.

غیر از خواب، خورد و خوراك سوگوار نيز به هم مي‌ریزد. شاید تصورتان این است كه همه سوگوارها بی‌اشتها هستند. نه! بعضی‌ها حتی پرخورتر از معمول مي‌شوند و این برای خودشان هم عجیب است. ممكن است شما به اطرافیان و كارهایتان بی‌تفاوت شوید و حوصله هیچ كاری نداشته باشید و از همه متداول‌تر اینكه گریه ‌كنید. به این بهانه كه مرد نباید گریه كند یا اینكه آدم باید صبور باشد، جلوي این واكنش طبیعی و سودمند را نگیرید. اگر جلوي دیگران سخت است، در تنهایی گریه كنید.

سوگواری برای چه كسانی مشكل‌تر است؟
شاید فكر كنید كه از دست‌دادن همسری كه بی‌نهایت دوستش دارید، مشكل‌ترین و بزرگ‌ترین نوع سوگواری است اما باید گفت كه نه. قضیه كاملا برعكس است. شما در سوگواری زماني مشكل پيدا خواهيد كرد كه احساسات متضادی به فرد از دست‌رفته داشته باشید. مثلا تصور كنید از همسرتان سال‌هاست كه طلاق گرفته‌اید و حالا خبر مرگش به شما مي‌رسد.

نه اطرافیان مي‌گذارند برای كسی كه خودتان تركش كرده‌اید، سوگواری كنید و نه خودتان  مي‌توانید با ذهنی كه پر است از خاطرات خوش و صمیمانه تا خاطرات تلخ جدا شدن، كنار بیایید. غیر از این، مرگ بچه‌ای كه هنوز متولد نشده است- ‌خصوصا برای مادر كه او را در شكم خودش حس كرده است- خیلی مشكل است؛ مرگی كه معمولا مراسم خاصی برایش برگزار نمي‌شود.

و بالاخره سوگواری، برای كودكان خیلی سخت است چون بزرگسال‌ها دوست ندارند كودكان‌شان در مراسم مختلف كفن و دفن و ختم از دست رفته شركت كنند، ممكن است كودك هیچ وقت با از دست رفتن عزیزش كنار نیاید.

گذر از 5 خوان سوگواری
سوگواری بخشی از زندگی است و مثل تمام زندگی یك جورهایی یك گذرگاه است. برای اینكه با موفقیت از این مسیر بگذرید، باید اول آنها را به‌خوبی بشناسید.

مرحله  شوك و ناباوری
همان طور كه در بخش احساسات هم گفتیم، اولین واكنش ما به مرگ یك عزیز، این است كه اصلا مرگش را باور نكنیم یا اینكه بهت‌زده یك جا بایستیم و زانویمان ناخودآگاه كرخت شود.

مرحله  پرسش و آرزو
پرسش همیشگی «چرا بايد برای من این اتفاق بیفتد؟» و آرزوی اینكه «همه چیز به یك شكل جادویی حل شود».

مرحله  یأس و آشفتگی
افسرده مي‌شوید و فكر مي‌كنید دیگر هیچ چیز درست نمي‌شود و اين طبیعی است.

مرحله   پذیرفتن واقعیت و بازسازی زندگی
تازه اینجاست كه امید‌های جادویی را كنار مي‌گذارید، افسردگی را كنار  مي‌گذارید، واقعیت را  مي‌پذیرید و شروع  مي‌كنید به برنامه‌ریزی  زندگی‌اي كه «او» در آن حضور ندارد.

مرحله  هویت تازه
شیوه جدید زندگی‌تان را تجربه مي‌كنید، مي‌پذیرید و احساس مي‌كنید كه با ازسرگذراندن این سوگواری بزرگ‌تر شده‌اید.

اشك‌هاي گوله‌گوله
اگر بقیه متن را خوانده باشید، دست‌تان آمده است كه سوگواری موفق چه شكلی است. اما برای جمع‌بندی هم كه شده این تكلیف‌ها را به شكل چند پیشنهاد با هم مرور مي‌كنیم:

1 - واقعیت از دست‌دادن را بپذیرید
ممكن است ناباوری و خیال‌پردازی‌های اول شنیدن خبر به شما كمك كند كه بار این شوك ناگهانی را راحت‌تر تحمل كنید اما زیاد در این خیالات ماندن، ممكن است حتي شما را مبتلا به بیماری‌های روانی كند. سعی كنید این واقعیت را كه یك عزیز را از دست داده‌اید بپذیرید. به آرامش بعد از این توفان فكر كنید و این را باور كنید كه ماهیت زندگی همین است؛ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

2 -گریه كنید
مثل این گزارشگر‌های تلویزیونی كه مي‌روند جلوي كودكان زلزله‌زده و مي‌گویند «گریه نكن عزیزم» نباشید؛ هم خودتان با تمام وجود غمگینی و به قول شاملو «گریه كردن از سویدای جان»را تجربه كنید و هم بگذارید كه دیگران گریه كنند.

اگر الان كه داغ مرگ عزیزتان تازه است گریه نكنید، در واقع دارید یك واكنش طبیعی را به یك بیماری مزمن تبدیل  مي‌كنید و داغ عزیزتان همیشه تازه مي‌ماند. غیر از این، تخلیه‌كردن هیجان‌ها بعدا به شكل بیماری‌های روان‌تنی مثل زخم معده یا بیماری‌های روانی مثل «اختلال استرس پس از سانحه» خودش را نشان مي‌دهد. پس این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار!

3 - با زندگی تازه سازگار شوید
شكل زندگی ما با از دست‌دادن یك عزیز خانواده، ممكن است بسيار تغيير كند. این تفاوت‌ها را بپذیرید و باور داشته باشید كه زندگی، فصل‌های نا‌مرتبی دارد؛ یعنی ما واقعا نمي‌دانیم كی پاییزش شروع می‌شود، كی بهارش و كدام پشت كدام است.

4 - ادامه دهید اما فراموش نكنید
افراد سوگوار فكر مي‌كنند اگر به زندگی عادی‌شان برگردند یعنی اینكه فرد از دست رفته را فراموش كرده‌اند و به این خاطر، احساس گناه مي‌كنند. اما واقعیت این است كه مي‌توان زندگی را ادامه داد و یاد عزیز را هم همیشه گرامي ‌داشت.

5 - به مرگ معنایی دوباره دهید
آدم‌های سوگوار زیادی فیلسوف‌منش مي‌شوند، یعنی اینكه آنها بعد از حیرت در برابر از دست‌دادن،  مي‌پرسند: «اصلا چرا مرگ؟» «چرا ما همیشه زنده نمي‌مانیم؟». این پرسش‌ها به شرطی كه به یك جواب یا باور قانع كننده ختم شوند، خیلی خوبند. خیلی از مذهب‌ها معنای بزرگی برای مرگ قائل‌اند. روان شناس‌هایی مثل كوبلر راس و كوسنبام هم در مورد معناهای مرگ مطلب نوشته‌اند.

آنها مي‌گویند ما اگر این باورها را داشته باشیم، پذیرش مرگ به عنوان یك اتفاق اجتناب‌ناپذیر برایمان راحت‌تر مي‌شود:

 مرگ به ما كمك مي‌كند كه قدر زندگی را بدانیم.
 ما دیر یا زود مي‌میریم؛ پس باید تصمیم‌های بزرگی برای زندگی بگیریم.
 دیگران دیر یا زود مي‌میرند، پس تا جایی كه مي‌توانیم با آنها خوب باشیم.
 مرگ باعث مي‌شود هرچه را كه در این زندگی به دست آورده‌ایم، برای همیشه به نام خودمان ثبت كنیم.
 و نتیجه همه اینها اینكه «مرگ معنای زندگی است».

 
+ نوشته شده توسط سعید بی نیاز در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 14:49 |