- وارد پذیرایی که می شدی می فهمیدی که در همه اتاق ها باز است. می شد از همان جا هم کتاب های کنکور پسر نوجوانشان را دید هم لباس های خانگی دختر جوانشان را . لباس همدیگر را پوشیدنشان توی اقوام شهره شده بود. پدر لباس پسر را می پوشید و دختر لباس مادر را. یادم می آید روز کنکور همین دختر جوانشان از مادر گرفته تا پسر کوچک داشتند از استرس می مردند. اصلا انگار همه توی خانواده ذوب شده بودند و هیچ کس شکل خاص خودش را نداشت.
- وارد خانه که شدم جز خود علی هیچ کس نیامد به استقبالم. روز تعطیل بود و می دانستم که پدر و مادر و برادر بزرگترش خانه اند. علی مرا برد به اتاقش. همه چیز توی اتاق مال خودش بود. با این که سال اول دانشگاه بود و هنوز تخصص درست و حسابی نداشت پدرش با این که مایه دار بود گفته بود از او حمایت مالی نمی کند. هم کار می کرد و هم درس می خواند. گفت: " یه کم بنشین برم آشپز خانه چایی بزارم". مادرش حتی چایی گذاشتن را گذاشته بود به عهده خود علی. اصلا انگار این خانه پادگان نظامی بود نه محل زندگی یک خانواده.
با خواندن توصیف این دو خانواده حتما شما هم خانواده هایی مثل این ها به ذهنتان آمده است. البته شاید خانواده هایی که به ذهن شما آمده اند این قدر که ما مبالغه کرده ایم شور و بی نمک نباشند اما معمولا این طور باشند. خانواده شما به کدام نوع نزدیک تر است؟ نوع اول یا دوم؟ به نظر شما کدام نوع بهتر است؟ می خواهید بدانید روان شناسان چه نظری دارند؟
خانواده مثل یک کشور است. کشوری که از یک طرف با کشورهای همسایه اش یعنی خانواده های دیگر رابطه دارد و از طرف دیگر برای بهتر اداره شدن خودش مجبور است تقسیم شود به چند شهر یعنی اعضای خانواده. هر شهری نیاز های خاص خودش را دارد، درست مثل عضو های کوچک و بزرگ خانواده که نیاز هایشان با هم متفاوت است. مثلا یک نوزاد بزرگترین نیازش خوردن و خوابیدن است در صورتی که یک نوجوان نیاز به وسایل آموزشی ، وسایل تفریحی و غیره دارد. از طرفی دیگر هر شهری توانایی ها و تولیدات خاص خودش را دارد. پدر می تواند امکانات مالی خانواده را فراهم کند و مادر می تواند امور خانه را مدیریت کند. این شهر ها برای این که بهتر کار خودشان را انجام دهند باید مرزهای نسبتا مشخصی با شهر های دیگر داشته باشند. در خانواده مرزها هستند که وظیفه هر کسی را در قبال خانواده و خودش معین می کنند و باعث می شوند افراد حس استقلال داشته باشند.
بر عکس کشورها مرزهای خانواده در طول زمان به وجود می آیند نه با یک بخشنامه از وزارت کشور؛ به همین خاطر روان شناسان خانواده با مطالعه خانواده های بسیار، بر اساس مرزها سه نوع خانواده قرار دادی را مشخص کرده اند:
- خانواده های به هم تنیده. در این نوع خانواده که شبیه مثال اول ماست در واقع مرزی وجود ندارد! شاید بهترین توصیف برای محل زندگی این نوع خانواده " خانه ای با درهای باز" باشد. این نوع از خانواده ها باعث فلج شدن اعضایش می شوند. افراد خانواده آن قدر به هم احساس وابستگی و تعلق داارند که عملا نمی توانند از هم مستقل باشند. اگر یکی در زندگی شکست کوچکی بخورد بقیه اعضای خانواده از غصه غمباد می گیرند و وارد کردن هر استرسی به یکی از اعضا باعث می شود بقیه هم واکنش نشان دهند. بچه هایی که در این جور خانواده ها بزرگ می شوند بعدا در اجتماع با مشکل رو به رو می شوند چون مهارت های عاطفی و اجتماعی را در خانواده کسب نکرده اند. البته به هم تنیدگی در بعضی از مراحل تشکیل خانواده لازم است. مثلا به هم تنیدگی مادر و نوزاد در سال اول تولد فرزند . اما خانواده های به هم تنیده در واقع همیشه با بچه شان مثل همان نوزاد برخورد می کنند.
- خانواده های گسسته. در این نوع از خانواده که شبیه مثال دوم ماست مرزها آن قدر خشک و مشخص اند که گویی بین اعضای خانواده یک دیوار بتونی کشیده اند. در این خانواده ها بویی از عاطفه، حس تعلق، وفاداری و حمایت از همخ دیگر به مشام نمی رسد. اعضای این خانواده حتی وقتی که لازم است از هم دیگر حمایت نمی کنند. آن ها در واقع کاری به کار هم دیگر ندارند. مثلا حتی اگر بارها نامه ای از طرف مدرسه در مورد رفتار کودک، به خانه ارسال شود هیچ کدام از والدین به مدرسه سر نمی زنند. چه این نامه در مورد رتبه اول شدن کودک باشد چه در مورد رفتار های پرخاشگرانه. همان طور که گفتیم این روابط خشک این خانواده ها بیشتر به یک پادگان نظامی شبیه اند. یا شاید بهتر است بگوییم اعضای این خانواده یک مجمع الجزایرند که برای حفظ نام خانواده مجبور شده اند در یک اقیانوس کنار هم زندگی کنند!
- خانواده های با مرزهای منعطف. خیلی نگران نباشید! خیلی از خانواده ها در این نوع سوم که نوع بهنجار است قراد دارند. در واقع اگر یک طیف داشته باشیم که یک طرفش خانواده های به هم تنیده و طرف دیگرش خانواده های گسسته باشند اکثر خانواده ها جایی ما بین این دو طرف قرار دارند. در این خانواده ها مرزها نسبتا مشخص هستند. مثلا اگر برادر بزرگتر، برادر کوچکتر را به خاطر دوچرخه سواری در کوچه تنبیه کند مادر این نوع خانواده ها به برادر بزرگتر می گویند که تو برادر او هستی نه پدر یا مادرش. در عین حال وقتی همین مادر می خواهد برای خرید از خانه بیرون رود موقتا نقش والدین را به همان برادر بزرگتر می دهد و می گوید مواظب برادر کوچکتر باشد. در این نوع از خانواده های بهنجار و موفق جایی که لازم است خانواده از عضو خودش حمایت اقتصادی یا عاطفی می کند. مثلا در ایران خودمان، موقع مراسم ازدواج خانواده با مرزهای منعطف از فرزندانشان حمایت مالی می کنند. در خانواده های با مرزهای منطف، حس استقلال از همان اول در کودک پرورش می یابد و تا جایی که می شود می گذارند هر کس خودش کار خودش را انجام دهد. کودکانی که از این نوع خانواده ها به جامعه می آیند، مهارت های اجتماعی بالایی دارند، می توانند حق خودشان را با احترام و در عین حال قاطعانه بگیرند، می توانند به خوبی از عهده روابط اجتماعیشان بر آیند و در محیط کاری و خانواده آینده نیز به درستی مرزهایشان را با دیگران بشناسند.

